از بلندی می ترسم!!!
بلند شو!
بایست توی مغزم که افکارم قد بگیرند
و
آسمان خراش ها را زیر پا بگذارد
ایستاده
بچرخ.سماع کن. فضا برای تو کوچک نیست!
سیم های سه تار در تصنیف تو می رقصند
تو چرخیدی و در چرخش افکارت
زمان به سکسکه افتاد!
همه دست ها جمع شدند
آب نوشاندند
به پشت زمان زدند!
اما زمان هنوز هم سکسکه می کند!
*
سماع که به آخر رسید زیر پایت را نگاه کن!
نگاه کن!
چه می بینی؟
کودکان هنوز لواشک هایشان را دور انگشتانشان می پیچند و به هموای شادی مک میزنند؟!
چه آسان می شود
ذهن کودکی را به دروغ های مصلحتی مشغول کرد!
که پدر از نهایت بی کاری شب ها را کار می کند
و مادر برای سرگرمی زیر نور شمع بافتنی می بافد
می شنوی؟
-کاش می شد کدک بود و با یک جعبع لواشک شادی را مک زد-
این ها حرف های همان کودک است
که حالا روی بند حادثه قدم می زند!
همه می دانند او بند باز حرفه ای نیست!
همه می دانند بند حادثه هم پاره خواهد شد
به مثال
دروغ های مصلحتی چند سال پیش که آشکار شدند
بغض نمی کنم
سکوت را هم جایز نمی دانم
گفتم:بلند شوی که افکارم آسمان خراش ها را زیر پا بگذارند
پشیمان شدم
بنشین در بلندی همه چیز ترسناک است
و من
از بلندی می ترسم!!!
حکم من...
رضایت بدهید
پروانه شوم
و در
ظلمت شمع هایی که طعم شعله را نچشیده اند
خود را به آتش بکشم
نه!
اغراق نمی کنم
که من برای تجربه زاده شده باشم
من برای ایمان مطلق
و برای باور های دروغین هم نیامده ام
روی مذهب کسی حساب پس انداز باز نمی کنم
و کفر کسی را به دار نمی کشم
من تنها قاضی افکار خودم هستم!!!
و حکم می کنم!
با یک ضربه !
که از سوختن برگردم
و زیر آفتاب عمیق نگاه کنم
به عمق یک لیوان شیشه ای
و دنیا را در آن چند هزار رنگ
با مداد رنگی های کودکی ام
ساده ترسیم و تفسیر کنم!
*به حجم کوچک تفکرم نخندید!لبخند کافی است!
سلام !!!
بی مخاطب...
من به بلوغ شب نزدیک شدم
و میان نخ پاره های ستاره ام
به جستجوی پناهی
دنبال اشارتت می گردم
حضورت بغضم را نوازش می کند
تا به زیر سایه ی سکوت لب پر نشوم
*
بیا!
بیا
و...
تنت را رها کن روی سجاده ام
که نفسهایم را به تسبیح بکشی
و
عبادتم برایت ثابت شود
*
نزدیک تر شو
به من
و
در این
دشت
که
برای
هردویمان -آشناست-
مثل خدا
قضاوت کن
((چپ نگاهم می کنی که باز به کلام کافر شده ام))
بس است!
((نگاهت روحم را تیغ می کشد))
گوش کن!
((صدای باران می آید))
خدا
مرا
به کفر کلامم
بخشید
پس
توهم برگرد
اینجاجای
اشاره ها خالی است!
1
اینجا
به حضور سنگین
سرزمین من
در
سکوت قلبهاست
که
زانوی غم بغل می کنند
و
اشک تمساح می ریزند
که!وای غزیزانمان!
سرشان زیر برف خشک شده
و
دارند
برای کبک غیبت می کنند!!!
-دنیا به زیر کلوخ برفش زیباست-
و
واژه ها من هنوز برای تمثیل دفن می شوند
که
دیگ به دیگ گفت رویت سیاه!!!
طلاق...!!!!
این اشک تمام آرزوهایم را
به زنجیر کفر حلقه می کند
و من در فریاد پاکت های باز نشده
به انتظار
امیدی که شاید مرده باشد کند
پا به زمین می کوبم
دیگر صدای نفس هایش را نمی شنوم
کجا گمش کرده ام نمی دانم
به ذهنم تنها امضایی خطور می کند
که آغازی برای پایانم بود
هنوز
نفرین های مادرم زیر گوشم پچ پچ می کنند
که
بی فکر هر گز!!!
طعم گس غروب...
طعم گس این زغال ها
مرا برای خاطراتم ترش یا شاید که شیرین
نه...ترش بهتر است
دلیل که
بلور خاطره قسمم را از
ترانه ی نبودنت در چهره ی سرخ غروب روی اب های ماه دریا گرفته باور کند
هذیان می گویم ...نه؟!!
هنوز دهانت بوی بااو لی شی می دهد
*
خواب های رنگی ببینی عزیزم!!!
((من،غروب،تو،...))
و
بعد که شد
هذیان های من
هذیان که ،نه!
بگو:دروغ های مصلحتی!
به
نچشیدن
طعمی گس!!!
*زغال:زغال اخته
*با او لی شی:مارک
گرگ و میش تر...
گرگ و میش تر که می شوی
بیشتر دوست می دارم
مثل بغض توی گلو که نمی شکند
-گلوی باران را می دری
به هوای چه...؟!! -
با تو دیگر کاری ندارم
تمام حرفم این بود
گرگ و میش تر که می شوی
بیشتر
دوست می دارمت!!!
تبلیغات