سلام !!!
بی مخاطب...
من به بلوغ شب نزدیک شدم
و میان نخ پاره های ستاره ام
به جستجوی پناهی
دنبال اشارتت می گردم
حضورت بغضم را نوازش می کند
تا به زیر سایه ی سکوت لب پر نشوم
*
بیا!
بیا
و...
تنت را رها کن روی سجاده ام
که نفسهایم را به تسبیح بکشی
و
عبادتم برایت ثابت شود
*
نزدیک تر شو
به من
و
در این
دشت
که
برای
هردویمان -آشناست-
مثل خدا
قضاوت کن
((چپ نگاهم می کنی که باز به کلام کافر شده ام))
بس است!
((نگاهت روحم را تیغ می کشد))
گوش کن!
((صدای باران می آید))
خدا
مرا
به کفر کلامم
بخشید
پس
توهم برگرد
اینجاجای
اشاره ها خالی است!
1
اینجا
به حضور سنگین
سرزمین من
در
سکوت قلبهاست
که
زانوی غم بغل می کنند
و
اشک تمساح می ریزند
که!وای غزیزانمان!
سرشان زیر برف خشک شده
و
دارند
برای کبک غیبت می کنند!!!
-دنیا به زیر کلوخ برفش زیباست-
و
واژه ها من هنوز برای تمثیل دفن می شوند
که
دیگ به دیگ گفت رویت سیاه!!!
طلاق...!!!!
این اشک تمام آرزوهایم را
به زنجیر کفر حلقه می کند
و من در فریاد پاکت های باز نشده
به انتظار
امیدی که شاید مرده باشد کند
پا به زمین می کوبم
دیگر صدای نفس هایش را نمی شنوم
کجا گمش کرده ام نمی دانم
به ذهنم تنها امضایی خطور می کند
که آغازی برای پایانم بود
هنوز
نفرین های مادرم زیر گوشم پچ پچ می کنند
که
بی فکر هر گز!!!
طعم گس غروب...
طعم گس این زغال ها
مرا برای خاطراتم ترش یا شاید که شیرین
نه...ترش بهتر است
دلیل که
بلور خاطره قسمم را از
ترانه ی نبودنت در چهره ی سرخ غروب روی اب های ماه دریا گرفته باور کند
هذیان می گویم ...نه؟!!
هنوز دهانت بوی بااو لی شی می دهد
*
خواب های رنگی ببینی عزیزم!!!
((من،غروب،تو،...))
و
بعد که شد
هذیان های من
هذیان که ،نه!
بگو:دروغ های مصلحتی!
به
نچشیدن
طعمی گس!!!
*زغال:زغال اخته
*با او لی شی:مارک
گرگ و میش تر...
گرگ و میش تر که می شوی
بیشتر دوست می دارم
مثل بغض توی گلو که نمی شکند
-گلوی باران را می دری
به هوای چه...؟!! -
با تو دیگر کاری ندارم
تمام حرفم این بود
گرگ و میش تر که می شوی
بیشتر
دوست می دارمت!!!
...
اینجا هم که میام سرفه امانم نمیدهد همه جا خاک گرفته،
آخر دستمال گرد گیریم را پای نگاهی جا گذاشتم (همان نگاه که رفت)
سلام خیلی وقت بو د حتی خودم هم هوس نمی کرد بیام اینجا ....
ولی امروز دوباره یه حس قشنگ من و یاد کلبه ی قشنگم انداخت
اومد یه حالی ازش بپرم به مهمونامم یه سلام جا کرده باشم هرچند تعداد شون کم باشه
چند...؟!!
دست های حسم را زنجیر کردم
دهانش را هم چسب زدم
که دیگر دلم را نلرزاند
آخر دکتر
نسخه اش را به ساعت ها ی گذشته پیچیده است
چند...؟!!
و
به این چند
باران هم نگاهم را تر نمی کند
چرا بخندم آن را هم نمی دانم
شاید هم باید زیر چادر بودن هق هقی از سکوت حسم را تجربه کنم
گوش کن
با دست های بسته هم دارد روی قلبم سر می خورد
و
من نگران تر از همیشه بودنش را دلتنگ می شوم
که
کاش ساعت روی مچ دست نمرده بود
و
کاش من
کلید زنجیر ها را پشت قلب ساعت گم نکرده بودم